درباره وبلاگ

نازنینم بی تو اینجا نا تمام افتاده ام ... " به صورتی که تویی کمتر آفریده خدا ... تو را کشیده و دست از قلم کشیده خدا "
آخرین مطالب
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان " نازنینم ، تا خدا هست زندگی باید کرد.. "و آدرس Nazanin4316.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان
" نازنینم ، تا خدا هست زندگی باید کرد "
جمعه 4 شهريور 1390برچسب:, :: 14:8 ::  نويسنده : محسن       

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، امّا، امّا
گِرد با...م و درِ من
بی‌ثمر می گردی.
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری ـ باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک!
در دلِ من همه کورند و کرند.
دست بردار ازین در وطنِ خویش غریب.
قاصدِ تجربه‌های همه تلخ،
با دلم می‌گوید
که دروغی تو، دروغ؛
که فریبی تو، فریب.
قاصدک! هان، ولی . . . آخر . . . ای‌وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی...!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکسترِ گرمی، جائی؟
در اجاقی ـ طمعِ شعله نمی‌بندم ـ خُردک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می‌گریند.

" مهدی اخوان ثالث "



پنج شنبه 8 تير 1390برچسب:, :: 11:31 ::  نويسنده : محسن       
لحظه ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام، مستم
باز مي لرزد، دلم، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
اي نخورده مست
لحظه ديدار نزديك است
 
" مهدی اخوان ثالث"


سه شنبه 6 آبان 1389برچسب:, :: 7:30 ::  نويسنده : محسن       

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت 

سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را 

نگه جز پیش پا را دید نتواند 

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی  

به اکراه آورد دست از بغل بیرون  

که سرما سخت سوزان است  

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک 

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت  

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم  

زچشم دوستان دور یا نزدیک 

مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین 

هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی... 

دمت گرم و سرت خوش باد  

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای! 

منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم 

منم من سنگ تیپا خورده رنجور 

منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور 

نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم 

بیا بگشای در بگشای دلتنگم 

حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد 

تگرگی نیست مرگی نیست 

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است 

من امشب آمدستم وام بگذارم  

حسابت را کنار جام بگذارم 

چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد 

فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست 

حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است 

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده 

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است 

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت  

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان  

نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین  

درختان اسکلت های بلور آجین  

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه  

غبار آلوده مهروماه

زمستان است.....



صفحه قبل 1 صفحه بعد